روبه رویم پنجره بود
پنجره ای رو به یک شهر شلوغ
شهری از خلوت نور
چیدمش با آجری زِ جنس خون
چیدمش
من چیدمش
آجر به آجر
خون به خون
امّا،گرفتار آمدم
در چارچوبی از زندان خویش
قلبم همان جا مانده است
آن سوی ِ این دیوار تن
می شورمم
می شورمم با اشک دو دیده،آنچنان
تا من به پایان پرکشم
روزی رها
زین زندان ِ تن
پارسا
عاشقانه شادو بهروز باشید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط پارسا
|
در میان بلوای شب
باز هم سکوت می کنم
آنچنان خاموش می شوم
که تو پرواز می کنی
ساغری می شوم
در میان دست ها
دست به دست
با لبان نا محرم هم پیمانه می شوم
مرا ببخش
مرا ببخش
چرا که در غامتی از حصار ها نهفته ای
چرا که خاموش کرده ام چراغ ها بسوی تو
بلندتر از صدای مرگ
خفیف تر از صدای من
مرا ببخش
مرا ببخش..... پارسا
عاشقانه شاد و بهروز باشید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط پارسا
|
در ابتدای درک دردآلود هستی ام
ثانیه ثانیه تا ابتدای فاجعه
تا من شروع شوم فاجعه خوابش نمی برد
ای وای کزین هستی جان به در نمی برم
جان به در نمی برم
جان به در نمی برم چرا
درد درمان نمی شود چرا
تا چرا ها زنده است
تا بدین نامردمی ها زنده است
نیستی در هستی پاینده است
جای وجدان ،این هوس سرزنده است
....................................................پارسا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط پارسا
|