پنجره
روبه رویم پنجره بود
پنجره ای رو به یک شهر شلوغ
شهری از خلوت نور
چیدمش با آجری زِ جنس خون
چیدمش
من چیدمش
آجر به آجر
خون به خون
امّا،گرفتار آمدم
در چارچوبی از زندان خویش
قلبم همان جا مانده است
آن سوی ِ این دیوار تن
می شورمم
می شورمم با اشک دو دیده،آنچنان
تا من به پایان پرکشم
روزی رها
زین زندان ِ تن
پارسا
عاشقانه شادو بهروز باشید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط پارسا
|
